پیرمرد در آغوش صبح نیشابور هزار قصهء ناگفته را بغل کرده شروع کرد و به من گفت از خدا که خدا بدون واسطه اورا کجا بغل کرده شکست شاخهء گردو و من نیفتادم خدا همیشه مرا بی هوا بغل کرده خداست سایهء افرا و نارون که مرا بدون منت و بی ادعا بغل کرده درخت بید که…
بیشتر »